Wordpress Themes

درباره ی نویسنده مصطفی موسوی متخلص به خاک من

گاهی ز من می پرسند : چرا نوشته ها را ، با بوی غم آمیختم ؟

نصرت جوابشان داد : چون در خود نویسم ،هیچ ادکلن نریختم !

زندگی نامه اینجا تولدی هست ، در یک اتاق خالی

مهم نیست در چه روزی ، چه ساعتی ، چه حالی ؟

مصطفی موسوی متولد تهران

در سوگ این تولد ، بیست و هفت ساله برق نیست !

تولد خود من ، آن زنده ایست که نزیست !

۷-۲۶ ساله

معصوم زاده ای که ، کورتاژ و غرق خاک بود

روحش نه از خدا که ، از جنس دود پاک بود

خاک صفت

!بهار این تولد ، خزان من نیز بود

.وسعت این تولد ، تکثیر پاییز بود !

خزان دوست!

با چرخ روزگاران ، چرخ زدم چرخیدم

ز بیراهه گذشتم ، تا به دیروز رسیدم !

بزرگ شده ی کوچه های جنوب کشور وشهر و امروز ساکن تهران در آن خاک قدیمی ،

چه روزهایی که داشتم

بذر گل مصنوعی ، در خاک من می کاشتم

۵-۶ سال وبلاگ نوشتم ، خاکسَرایی به اسم اولیه ی : خاک من

بالا رفتنم گر ، تا عمق خاکستان بود

نبش قبر ستاره ، رخنه ی آسمان بود

در آسمان شاعرانگی پی فتح هیچ قله ای با بال شعر نبودم !معراج من در خروش شعرم بود ، نه فروش !

چون شعرفروش معروف ، هر روز ی شعر نگفتم

به لطف خاک و خدا ، نان از هوا گرفتم

در دانشگاه صنعت هواپیمایی کشوری در رشته ی مهندسی تعمیر هواپیما درس خوندم و به لطف روزگار صاحب چند ورق کاغذ شدم که می گویند می شه باهاش آهن هوا کرد و به حرف شما اعتماد کرد .الان در راستای تخصص خودم که هواپیمای ایرباس هستش در صنعت مشغول به کارم ! و هزاران بار شکر که هیچ یک باری برای شعر فروشی ، کرکره ی دفترچه ی شعرم رو بالا نزدم ، زندگی ، شخصیت و فکرم دو بخش دارن ، تعلقات دوست داشتنی مادی را نه در بخش شاعرانگی که در شغلم گنجانده ام !

برای آن منی که ، بختک همسرم بودو

در حجله خوابم ، عروس بسترم بود

!همیشه سنگینی ِ لطیف بخت را روی سینه م حس گردم !

کسی کنارم آمد ، که بی ربط و جدا بود

من غیر آدم و او ، حوای بی حوا بود

خیلیها بم میگن ، چاره ی دردم عاشقیه ! باید عاشق شم تا درست شم !اما نتوانستم عاشق شم ، عشق منو تعمیر نگرد که شاید من عشق رُ خراب کردم !

چند روز در کنارش ، خاک من ، خاک ِ ما شد

اما در آن شلوغی ، گرد و غبار به پا شد

یک نفر آمد ، چند روزی من ، ما شد ….اما اما وقتی خاک شلوغ شه ، لگد مال میشه ! خاک به شلوغی حساسیت داره ، تو شلوغی سرفه می کنه ….

نه او دیده می شد ، نه من ، نه تو و نه ما

او گم شد و من شدم ، یک مشت خاک تنها

و ما دیگر ما نبودیم ….

در آن شب جدایی ، سرما خورده بودم

در بهت زخم پیوند ، کم آورده بودم

هم زخم زدم ، هم زخم خوردم ، هم زخممان زدند ، هم زخمشان زدیم

در آن تک شب قطبی ، در کوچه های واپیچ

او بی من و من بی من و ما هیچ !!

و در نهایت ، او از من ، من از او ، من از من ، او از او ، و من از ما و ما از من و ما از ما ، جدا شد

آری که زندگی جز ، سوءتفاهمی نیست

زمزمه ی اول عشق ، بیش از توهمی نیست

بهترین لحظات زندگی ، ثانیه های خوابه

..از من مپرس که حرفم ، عشق است یا گلایه

که من پنهانم آشکار ، در متن آن سه سایه

حرفم طولانی شد …. در مورد قلم من و غم من و خود من ، از سایه ها بپرسید !

این زندگی نامه گر ، نفرین نامه ام شد

اگر خطی روی خاک ، شناسنامه ام شد

زندگی نامه ی عجیبی ست

خوشا آن من تاریک ، اینجا روشن شده

تکرار طوفان سبب ، هجرت خاک من شده

باری ، باید شاد بود که خواسته و ناخواسته ، طوفان حوادث و روزگار ، من رو به خاک بر گردوند !وقتی طوفان میشه ، خاک پرواز می کنه ، از جایی به ناکجایی .چه بخواد چه نخواد .همه چیز دست به دست هم داد ، تا اون یک وبلاگ چند اسمه ی قدیمی ( خاک من ، خاک ما ، خاک ) امروز اینجا و با ” من ” باشه

به قلم احمد رضا کاظمی

اردی بهشت ۸۷